برخورد اسرای اردوگاه 16 تکریت با  منافقینی که  به امام و نظام توهین کردند

با سلام خدمت همه هم اردوگاهی  های عزیز تکریت 16 بنده یوسف نشهری هستم از همدان که در سوله 3 به همراه سایر ازادگان عزیز روزگاری را سپری کردیم و یاد آن زمان بخیر که یک روحانی خود فروخته رو آوردند تا سخنرانی کنه که وقتی شروع به حرفهای جفنگ در باره امام خینی ره و نظام کرد با دمپایی به او حمله کردیم و پس از آن بعثیان بی معرفت ما را بداخل سوله انداختند و با کابل به ما حمله ور شدند و الان هم معلوم نیست آن بی رحمان چه جایگاهی پیدا کرده اند مانند شعبان . احمد . سوت ماری .سروان فاضل .نقیب خلیل . توفیق و ولید احمق

آرزوی دیدن آسمان وستاره ها

 

بیش از دوسالی که درعراق بودم شب ها همیشه چراغ آسایشگاه روشن بود بافت اتاق ها طوری بود که طلوع وغروب آفتاب را نمی توانستیم ببینیم. هرشب تاصبح بایدچراغ های آسایشگاه روشن می بود.پنجره های کوچک آسایشگاه ها یا درارتفاع بلند بود یا مانع وبالکنی درجلوآن بودکه آسمان دیده نشود. به همین دلیل دیدن ستاره هاوآسمان برایمان یک رویا شده بود.

شبی که قرارشدمبادله شویم چون شبانه مارابه اردوگاه مقابل(اردوگاه 15 تکریت) انتقال دادند ، بعد از دوسال برای اولین بار به بیرون آمدیم همه به آسمان خیره شد ه بودیم به ماه و ستارگان نگاه می کردیم . اکثراسرا شب کوری گرفته بودند.یادم میاد که ناخودآگاه به چپ وراست می رفتم وازصف خارج می شدم البته اکثربچه ها همین طور بودند.نگهبان عراقی سرو صدا می کرد و با هل به طرف صف هدایتم میکرد.

آزاده شهید محمد فرنقی

شهید محمد فرنقی-وبلاگ خاطرات اسارت

محمد جان یادش به خیر روزی که به دستور نقیب خلیل مسئول بی رحم اردوگاه 16 تکریت در سوله یک زاویه

شدیم و پس از انکه نگهبان های  وحشی به جان اسرا افتادند ،به شما گفتم محمد از بس کتک خورد ه ام  تمام بدنم داغ شده است.گفتی : بدن منم داغ شده .سرمان را بردیم زیر پتو  ابتدا چقدر خندیدیم و ....

محمد جان هنوز هم باورم نمیشه.روزی که در قسمت ملحق اردوگاه 16 تکریت خبر شهادتت را شنیدم باورم نشد.الان هم که خانواده ات را پیدا کرده ام هنوز هم باورم نمیشه که شهید شده ای.محمد جان برادرات "ید ا..." برایم شماره تماس گذاشته،بعد از 23 سال از امدنم به ایران .چطوری بگم که من رفیق نیمه راه بودم ، با هم رفتیم و تنها برگشتم.محمد جان یادت باشه شفاعتم کنی !

برای شادی روح شهدا مخصوصا شهدای غریب  صلوات

خاکی که دفتر آموزش زبان شد

خاکی که دفتر آموزش زبان شد

در دنیای بسته زندان های اسارت دور از چشم عراقی ها و مخفیانه نوشتن و مخفی کردن قلم و کاغذ لذتی خاص داشت. کلاً مقداری هم از ماجراجویی خوشم می آمد.


سایت جامع آزادگان: بعد از انتقال به قسمت ملحق اردوگاه ۱۶ تکریت قرار شد مرتضی واحد پور به من زبان انگلیسی آموزش دهد.

گوشه ای از اردوگاه می نشستیم روی زمین خاکی با یک تکه چوب آموزش را شروع می کرد. صاف کردن زمین خاکی و تکه ای چوب روی آن نوشتن از اولین کلاس های درس ما بود. به مرور با تهیه کاغذ و مداد کلاس ها منظم تر و علمی تر شد. ناگفته نماند که داشتن کاغذ و مداد در اردوگاه ما یکی از بزرگترین جرم ها محسوب می شد ولی با این وجود دوست داشتم دفترچه ای داشته باشم که بتوانم مطالبم را روی آن بنویسم.

البته به این خواسته ام رسیدم"خواستن توانستن است" نوشته هایم شامل همه چیز می شد. در دنیای بسته زندان های اسارت دور از چشم عراقی ها و مخفیانه نوشتن و مخفی کردن قلم و کاغذ لذتی خاص داشت. کلاً مقداری هم از ماجراجویی خوشم می آمد.

هرچند بعضی مواقع در بازدیدهای ناگهانی و تفتیش وسایل این دست نوشته ها لو می رفت و مصادره می شد و بعد هم تنبیه و شکنجه. فقط تکه کوچک مدادم از این هجوم ها در امان بود. به علت کوچکی در گوشه پتویم جاسازی می کردم.

راوی: آزاده محمدسلیمان زاه

دردسرِ فرار اسرا برای هزاران مفقودالاثر

سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۸ – تکریت – اردوگاه ۱۶

دیروز یکی از اسرا که قصد فرار داشت، گیر افتاد. از بچه های اردوگاه ۱۵ بود.

این اردوگاه در دویست متری جنوب ما قرار داشت. آن طور که می گفتند، گویا خودش را زیر شکم آیفای حامل نان و یا ماشینی که زباله های اردوگاه را بیرون می برد، چسبانده بود.

اسیر ایرانی هنگام خروج ماشین آیفا از در دوم پادگان گیر دژبان ها افتاده بود. بدون احتساب دژبانی اردوگاه، پادگانی که اردوگاه های اسرای مفقودالاثر در آن قرار داشت، سه دژبانی داشت؛ هر کدام از هم سخت تر و سمج تر. دژبان ها هنگام خروج ماشین ها، زیر شکم خودروها را وارسی کردند.

برای این که اسرا از لابه لای زباله ها و ماشین زباله بر فرار نکنند، زباله ها را با دستگاه مخصوصی آسیاب می کردند.

بعد از فرار دو اسیر ایرانی از اردوگاه موصل دو آن هم در زمان جنگ، به غرور عراقی ها برخورده بود. عراقی ها می گفتند حیثیت نظامی و امنیتی ما لطمه دیده است. هیچ روزنه ای برای فرار از اردوگاه های تکریت وجود نداشت.آن طور که سعد ارشد نگهبان ها می گفت بعد از فرار این دو اسیر ایرانی از موصل، صدام فرمانده ی کل اسرای ایرانی در عراق را عزل و سرتیپ حمید نظر را به جای او منصوب کرده بود.

ادامه نوشته

وقتی انگ بی دینی به ما زدند

یاد دارم اولین روزهای اسارت که مصادف با ماه محرم بود در پادگان الرشید بغداد صدای موسیقی را زیاد کرده بودند و به بچه ها دستور دادند که شادی کنید.

وقتی بچه ها ممانعت کردند و به آنها گفتند ایام سوگواری سرور آزادگان امام حسین (ع) است، یکی از عراقی ها به نام “صباح” با خنده و مسخره گفت: حسین عرب بود و مال ما و ما خودمان هم او را کشتیم به شما چه ربطی دارد که به سر و صورت خود می زنید؟ شما ایرانی ها آتش پرست و مجوس هستید شما که مسلمان نیستید!

خیلی ناراحت شدم و بر خود لرزیدم در واقع دلم از این همه دشمنی گرفت، ولی به خود دلداری دادم که این اهانت ها از زمان حضرت محمد (ص) بوده است.

از اسارت حضرت زینب (س) وهمه ائمه بوده، مگر همین ها نبودند که امام حسین (ع) را کشتند ، حالا دارند به ما اهانت می کنند و انگ بی دینی به ما می زنند !

 

بنده شهادت می دهم آقای واحد پور عزیز در اخلاق و جوانمردی هم نمونه است

در چند پست قبل آزادگان موفق برادر بزرگوار مرتضی واحد پور

دانشیار دانشگاه زنجان از ازادگان 16 تکریت معرفی نمودیم.مطلب زیر را آزاده بزرگوار

 اقای حسن بهشتی پور از آزادگان صبور و  یکی از الگوهای ما در اردوگاه 16 تکریت در

وصف اقای واحدپور نوشته اند واقعا در  اخلاق و جوانمردی  نمونه بودند .

توسط:حسن بهشتی پور
سلام بنده شهادت می دهم آقای واحد پور عزیز در اخلاق و جوانمردی هم نمونه است ایشان در اردوگاه دوازده در آشپزخانه کار می کرد و در حالی که می توانست به اندازه کافی غذا بخورد اما بواسطه آنکه سایر اسراء که در آشپزخانه نبودند نمی توانستند غذای کافی بخورند همیشه سعی می کرد مانند سایر اسرا غذا بخورد و این برای من بسیار درس آموز بود که انسانی امکانی در اختیار داشته باشد اما بخاطر همبستگی با هموطنانش در اسارت مانند انها گرسنگی بکشد
در اردوگاه شانزده نیز خاطرات بسیار از رفتار انسانی ایشان دارم که یک نمونه ان را همه شاهد بودند در توزیع نان چنان با دقت عمل می کرد و نان ها را به عدالت تقسیم می کرد که از لحاظ کیفیت و کمیت نان به حق کسی ظلم نشود نان اضافی را هم که عراقی ها به خود او می دادند بین سایر ین تقسیم می کرد باید در این گونه موارد زیاد نوشت شاید فرصت کنم موارد جالب دیگری را در باره این مرد بزرگ ذکر کنم

 

موقع اسارت یکی از اسرا درخواست اب کرد و جلو همه با رگبار بعثیان به شهادت رسید

دیشب با تلاش اکبر فرشته چند نفر از آزاده ها و خانواده هایشان در جوار دیگر جانبازان توفیق

اجباری حاصل شد که افطاری میهمان بنیاد شهید در باغ ایثار واقع در طرقبه مشهد باشیم.

باغی با صفا با الاچیق های زیبا و فضایی عالی.اولین بار بود انجا را می دیدم.کاری خوب بود همین که گاهی عده ای بچه های ایثارگر به بهانه ای انجا جمع میشوند  و تجدید دیدار میشود خیلی خوب است.

بعد از مراسم افطار و اتمام زمان باید باغ را ترک میکردیم و چون بچه ها نمیخواستند از هم دل بکنند به پارک جنب باغ ایثار یعنی باغ پونه رفتیم. انجا بود رفتیم به دوران اسارت و خاطراتمان در اردوگاه 16 تکریت را مرور کردیم.جواد غلامی (بنا) بکوب از خاطرات مختلف حرف میزد .از موقع اسارت که یکی از اسرا درخواست اب کرده بود و جلو همه با رگبار بعثیان به شهادت رسیده بود.از درخواست ساخت حوض برای نگهداری اب در اتاق ها در بعقوبه برای اسرا به عراقی ها و مورد موافقت انها قرار گرفتن و .....

ازادگان اردوگاه 16 تکریت

از سمت راست اکبر رضازاده--(فرشته)-جواد غلامی(بنا)-حقیر محمد سلیمان زاده-علیرضا بهشتی-حسن نجدی

 

سید خلیل جفا از لحظه ای که در بیمارستان بیهوشش کرده بودند جهت عمل جراحی و پس از بهوش امدن هر چه روی شکمش دست می کیشده اثری از جراحی نبوده و تاکنون هم نفهمیده چرا عملش نکردند.از لباس شخصی ده در بیمارستان بوده وساعت در دست و سید خلیل فکر کرده ایرانیست و گفته برادر ساعت چنده؟وعراقی هم با عصابنیت گفته شینو قشمار.........همه خندیدیم.فرزندانمان انقدر میخندیدند که مردم با تعجب به جمع ما نگاه میکردند.

حسن نجدی از عطیه نگهبان عراقی که از یک چشم مشکل داشت و کمی هم خل میزد گفت.از شبی که عطیه پس از امارگیری و رفتن افسر از اردوگاه ،جیم میشه که بره خونه و صبح زود بیاد و زمانی که کنار جاده منتظر بوده ماشینی ترمز میزنه و عطیه خوشحال سوار میشه .پس از طی مسافتی متوجه میشود که راننده نقیب خلیل فرمانده اردوگاه است و از همانجا مستقیم رفته بود بازاداشتگاه و بعد هم نگهبانی دور سیم خاردارها.کمی خندیدم.

خاطرات همه گل کرده بود.حتی اکبر فرشته که معمولا در مبحث خاطرات ساکت است هم از اوایل اسارت گفتش پس  از چند روز گشنگی غذا اورده بودند و عراقی ها یک ظرف را غذا میرختند و هل میدادند طرف اسرا بعضی از بچه ها هم که تحملشان کم بود به طرف غذا هجوم میبردند و عراقی ها هم قهقهه میزدند.باز مجدد ظرف دیگه...........

سلام به همه بچه های اردوگاه 16 تکریت مخصوصا جبلون خامس

یکی ازاسرای سوله 5یاجبلون خامس کمپ16تکریت به تمامی بچه

هاسلام میرسانم بخصوص جعفرتوانگردهقان,محمدحسین

عسکرزاده،موسی ترک تاتاری.

توسط:علیرضانورا

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

هجرت خورشید ( رحلت امام)

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

روزهای قبل خبر کسالت و بیماری امام (ره) از طریق روزنامه و تلویزیون عراق به ما رسیده بود ، ولی زیاد با خبر نبودیم که حال امام وخیم است . خبر رحلت امام توسط نگهبانهایی که در بیرون اردوگاه ، اطراف سیم خاردارها نگهبانی می دادند به ما رسید اول باور نمی کردیم . ولی پس از تاکید یکی از نگهبانها که آدم خوبی بود باور کردیم.همه آرام قدم می زدند ودر یک لحظه خبر بین همه مخابره شد . بچه ها واقعا نا راحت شده بودند واثرات خبر در چهره ها ی غمدیده بچه ها هویدا بود . همه بچه هاسردر زانوی غم فروبرده بودندویک سایه اندوه روی چشم هادیده می شد.

یکی از افسران عراقی به نام نقیب (سروان) عباس به اردوگاه آمد وبچه ها را جمع کرد وبه آنها تسلیت گفت واز بچه ها خواست که آرامش خود را حفظ کنند . به علت جو خفقان و سخت گیری عراقی ها در اردوگاه ما،(16تکریت ) که همه جزء مفقودین بودیم در آن هنگام کار منسجم یافته و منظمی صورت نگرفت ولی مخفیانه شب ها در اتاقها و آسایشگاهها برنامه عزاداری انجام می گرفت.

ما تلویزیون اورده ایم که شما را آدم کنیم؟!!!!!!

 

یک روز که درصف آمار بودیم بعد از آمار گرفتن افسر عراقی به مسئول آسایشگاه که اسمش سید ضیاء بود گفت بگو که برای شما تلویزیون آورده ایم؛ مقداری خط و نشان کشید که هیچکس باید به آن دست نزند و فقط مسئول آسایشگاه باید آن را خاموش و روشن کند و ... در وسط صحبت های افسر که سید ضیاء آن ها را برای ما ترجمه می کرد ناگهان افسر عراقی که اسمش نقیب خلیل بود ، بر افروخت و کشیده ای به سید ضیاء زد و بعد هم نگهبانانها به جان او افتادند و پس از مدتی افسر عراقی رفت و دستور داد درب آسایشگاه را ببندند. بعد از رفتن افسر عراقی علت کتک خوردن مسئول آسایشگاه را جویا شدم ، فهمیدم که افسر به سید ضیاء گفته بود بگو ما تلویزیون آورده ایم شما را آدم کنیم . سید ضیاء هم بدون وقفه گفته بود این ها را که می بینی در ایران در هر اتاقشان یک تلویزیون است .نقیب خلیل هم بهش بر میخوره و دستور داد نگهبانان به جان سید ضیاء(موسوی)افتادند.انقدر اورا زدند که تا چند روز نمی تونست از جایش بلند شود.به سید ضیاء گفتم چطوری؟خیلی بد کتک خوردی.با خنده گفت: ارزشش را داشت برای وطنم کتک خوردم.

حمام اسارتی و لباس شستن

 

شستشو ی لباس ها و استحمام

 

اوایل اسارت با لباس به حمام می رفتیم ، دستور عراقیها بود که صابون را به لباس  بمالید که

هم لباس ها و هم بدن شسته شود . در مدت 3 ماه اول اسارت که در بغداد بودم 2بار استحمام

کردم ، آن هم به وسیله تانکر آب . هر 100 نفر را یک جا جمع می کردند و از دور با فشار آب روی

بچه ها می پاشیدند . بدن ها همه مبتلا به امراض پوستی و قارچ شده بود .

بعدها که به اردوگاه 16 تکریت رفتیم هر ماه یک بار با تانکر برای استحمام  آب می اوردند و باید

هر دو نفر در مدت 10 دقیقه با یک تشت آب حمام می کردیم . نه استحمام درستی،نه

عطروگلابی نه آینه ای،ازصابون وپودر  شستشوبرای شستن لباس هاخبری نبود.وقتی آب برای

آشامیدن به اندازه کافی نبودمسلمابرای استحمام وشستن لباس هم کاری نمی شدکرد.  و

زمانی هم باتانکرآب می آوردندچون تعداداسرا زیادبودوزمان هم کم، باید  شمارشی استحمام

می کردیم ودرهمان حال هم لباس ها  رامی شستیم.

ناگفته نماند اکثر اردوگاه ها از نظر بهداشت ، آب و غذا ، دستشویی ، حمام و...در مضیقه بودند.

 لباس ها همه پوسیده شده بود و چون پارچه برای وصله نبود مجبور شدیم ابتدا آستین های

لباس های نظامی خود را برش زده و به عنوان وصله استفاده کنیم و در اواخر پاچه های شلوار

خود را برش می زدیم  و همه شلوارکی شده بودیم . بلوز ها پوسیده و پاره شده بود مو ها بلند

شده بود و اگر کسی به ناگاه مارا می دید فکر می کرد با قبیله ای سرخ پوست مواجه شده

است .

امروز نشستم و مقداری از خاطرات اردوگاه 16 را خواندم

سلام : حالتان چطور است ؟

 امروز نشستم و مقداری از خاطرات اردوگاه 16 را خواندم یادم از نقیب خلیل و ملازم فاضل و اون ستوان جوانی بود که از ناحیه پا مشکل داشت --یادم از عطیه نگهبان عراقی که سر به سرش می گذاشتیم آمد بله یادم آمد از تمام اون روزها با سید ناصر حسینی پور نویسنده کتاب (( پای که جا ماند )) یادم آمد --من سوله 2 بودم یادش بخیر و خدا نگهدار شما باشد من که نمی دونم بچه ها کجا هستند ولی اگر یادشان بود از من و یا یادشان رفته بود سلام این حقیر را برسانید خداوند پشت و پناهتان باشد .

 با احترامات فائقه ارادتمند محمد باقر وجدانی از مشهد الرضا علیه السلام

تا زمانیکه پوتین هایمان را نگرفته بودند زیر سری داشتیم

 

در بغداد شبی به این فکر فرو رفتم که همه کتابهای درسی دروغ است ! در کتابها نوشته شده است بشر می تواند جز برای ساعت محدودی بی خواب بماند ولی این کاملا دروغ است چون من این تجربه را حس کردم؛نخستین شبی که وارد اتاقهای اردوگاه بغداد شدیم ،بر بستری خوابیدیم که در سه ردیف 8 الی 9 نفری در داخل اتاقی حدودا 3در 4 متر بود که سهمیه آن اتاق 35 نفر بود . در هر ردیف 9 نفر کتابی بر کف زمین می خوابیدیم (به پهلو )؛پاهای طرف مقابل در جلو سینه ام قرار می گرفت و پاهای من هم همینطور . تا زمانیکه پوتین هایمان را نگرفته بودند زیر سری داشتیم ولی بعد از دست هایمان برای زیر سری استفاده می کردیم . با همه این شرایط خوابمان می برد و برای چند ساعتی به عالم فراموشی می رفتیم واز درد ورنج رها می شدیم . مدت سه ماه در زندان الرشید بغداد بودم وبعد به اردوگاه تکریت زادگاه صدام انتقال یافتیم.

گمنامی اسرای تکریت

دیشب کتاب " پایی که جا ماند . . . " رو با توجه به کمبود وقت شدیدی که داشتم ، خوندم.

نمیتونستم ازش بگذرم...نشستم و تا نیمه های شب مشغول خوندن شدم!

یه نگاه به ساعت انداختم...دو ساعت و نیم گذشته بود ... ولی اینقدر این کتاب شیرین بود گذر زمان رو حس نکردم!

اگر این کتاب رو نخوندین بهتون پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید...از شیرین ترین کتب دفاع مقدسی هست که دیدم...واقعا خاطرات آقای حسینی در اسارت قابل تامل بود...اون هم در اردوگاه تکریت!

دست خودم نبود...فقط گریه کردم!

اسم تکریت . . . خاطراتی که باهاش انس گرفته بودم و درک سختی هایی که اسطوره ی زندگیم لمس کرده بود ، همه و همه دیوونه م کرده بود . . .

اما اون چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد شباهت مجروحیت نویسنده کتاب (سید ناصر حسینی پور ) و اسطوره م بود . . .

گمنامی اسرای تکریت ، رنج مجروحیت و تحمل شکنجه های روحی و جسمی رو فقط اون مردای بزرگ درک میکنند و خوندن خاطراتشون فقط برای من و امثال من صرفا برای درس گرفتن از صبر و بردباری شونه...کسانی که مصمم ایستادن به پای رهبر و ملت شون!

بچه ها ، تو رو خدا کاری نکنیم که اون دنیا جلوی شهدا و جانبازا شرمنده باشیم...

http://www.z0hoor.blogfa.com/

به اندازه صابون هایی که میدادن،نون نمیدادن!


آقای سلیمان زاده،بابا گاهی اوقات از اسارت برامون تعریف میکنن...

چون معمولا حالشون بد میشه،ما زیاد سوال نمیپرسیم...معمولا یه وقتایی خودشون شروع میکنن به تعریف کردن...

اتفاقا من هم قسمت هایی از خاطراتشون رو نوشتم تا بعدا بتونم با نظم دادن به یادداشت هام ، همه رو ثبت کنم...

ان شالله تابستون 92 (بعد از کنکورم) حتما یه وب درست میکنیم برای ثبت خاطرات بابا...

اتفاقا همین دیروز بابا یاد صابون افتادن!
میگفتن به ما به اندازه صابون هایی که میدادن،نون نمیدادن!

میگفتن آب نداشتیم...اون وقت بهمون صابون میدادن!!!بعد همه رو میریخیتم توی سطل زباله!

میگفتن سطل زباله پر میشد از صابون!

توسط:فاطمه یزدانی

پزشکای عراقی آپاندیسشون رو عمل کرده بودن....

پدر من توی دوران اسارتشون ، پزشکای عراقی آپاندیسشون رو عمل کرده بودن....
یه تیکه نخ هم درون پوستشون مونده بود و عفونت کرده بود...
که بچه ها خودشون با تیغ در آوردن...

راستی پدر من یه سری از لوازم و وسایلش رو داره...
کیفی که با پیراهنش درست کرده بود...
لباساش...
حتی یه تیکه از اون پارچه زرد لباس که روش با نخ جوراب گلدوزی کرده بودن و عکس ی آزاده ای رو کشیده بودن که داره آزاد میشه!

خیلی جالب بود...حتما تا هفته آینده عکسشو براتون میذارمیا علی...

توسط فاطمه یزدانی

اردوگاه 16 تکریت یعنی سراسر غم و اندوه


خیلی از هم اردوگاهی های عزیزم میدانند كه روبروی اردوگاه پانزده اردوگاهی وجود داشت بنام اردوگاه 16 تكریت.
فاصله ما با آنها شاید به دویست متر میرسید. اما از دور میتوانستیم همدیگر را مثل لكه های زرد كوچكی كه جابجا میشوند ببینیم.
از شما چه پنهان. با اینكه وضعیت خوبی در اردوگاه نداشتیم اما همیشه با دیدن آن سوله های وحشتناك خدا را شكر میكردم كه "انجا" نیستم!
صحت اینرا خیلی خیلی بعد از همكاران ازاده ام كه در ان اردوگاه اسارت را سپری میكردند شنیدم كه گفتند كه پس از تبادل اردوگاه 15 آن بندگان خدا را بداخل اردوگاه ما می اورند تا برای تبادل مهیا شوند. انها با دیدن اسایشگاههای ما گمان كردند كه ما در هتل زندگی میكردیم! دستشویی داخل اسایشگاه! 150 نفر ظرفیت هر آسایشگاه. حوض وسط میدان و توالتهای نسبتا مجهز...
اما خیلی پیشتر از گفتار انان من سر خود را بعنوان احترام به تمامی اسرای اردوگاه شانزده تكریت و خصوصا اسرای "ملحق" آن اردوگاه فرود میاورم . با اینكه در ملحق نبودم اما دلم همیشه با آنان بود . دوست داشتم كسی كه در ملحق زندگی كرده بیاید و در مورد ان بنویسد. همین بس كه روزی یكبار برای دریافت غذا از ان زندان بیرون می امدند و با ولع بیابانهای اطراف را نگاه میكردند تا قلبشان در بازگشت در حصار دور تا دور دیوار انجا از غم متلاشی نشود....





نویسنده : رامین میم -اردوگاه ۱۵تکریت

انتم ضیوفنا

محمد سلیمان زاده -

 بارها مسئولین رده بالا ونگهبانان عراقی می گفتند شما میهمان ما هستید!(انتم ضیوفنا)

آخه کی مهمونش رو داخل گودال فاضلاب میندازه و بعد وسط حیاط رو خاک می غلطاندش؟!

کدوم میزبان ؛میهمان رو با کابل، نبشی، چوب، فانسقه و...می زند یا با اتو می سوزاند؟!

کدوم میزبان درب توالتش را به روی میهمان می بنده و بدترین غذایش را برای میهمان می‌بره آنهم به اندازه ای که یکطرف شکمش را نگیرد؟!

کدام میزبان مهمونش رو به اجبار وادار می کنه که محوطه خاکی اردوگاه رو هر روز صبح با کف دست از ابتدا تا انتها جارو کنه؟! چه کسی بر روی مهمونش برق وآب رو قطع می‌کنه؟!

شایدبرای این بوده که قدر عافیت را هر چه بهتر بدانیم و شاید و شاید این هم از لطفشان بوده و ما درک نمی‌کردیم!

این بود میهمان نوازی میزبانان ما!

عجب با میهمان‌ان خود رفتار کردید که هنوز بعد از سال های سال خاطره ی آن میهمانی را به یاد داریم. هیچ آزاده ای نیست که کادویی از آن میزبانان مهربان ! به همراه نداشته باشد.

من که از سالمترین بچه ها هستم حداقل روزی دو یا سه قرص می خورم. قرص فشار؛ معده و...میهمان نوازیتان در تاریخ حتما" ثبت خواهد شد ای میزبانان با وفای ما.

آزاده جانباز محمد سلیمان زاده -16 تکریت

فاش نیوز

معرفي كتاب حديث غربت

 

حديث غربت، خاطرات و ماجراهاي بيش از دو سال اسارت نويسنده در بند رژيم بعثي را حكايت مي‌كند.

اين كتاب كنار بيان همة رنج‌ها و مرارت‌هاي اسارت، سخن از جوّ صميمانه و مناجات‌هاي خالصانه آزادگان با خداي خود در آن غربت و تنهايي و نهايتاً بازگشت شكوهمند آن‌ها به آغوش خانواده‌هايشان دارد كه با بيان شيرين و شيواي آزاده محمد سليمان‌زاده اثري زيبا و خواندني پديد آمده است.

محمد سليمان زاده در مقدمه كتاب چنين آورده است:

« سختي‌ها و شكنجه‌ها را تحمل كرديم تا انقلاب و مملكتمان سربلند باشد. در مقابل بعثي‌ها مقاومت كرديم چون به معاد اعتقاد داشتيم و اعتقاد به معاد همان آزادي بود. »

حديث غربت در 132 صفحه و در سال 1389 و با قيمت30000 ريال توسط انتشارات پيام آزادگان به چاپ رسيده است.

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 11 مهر 1391 ساعت 07:40

خاطرات مفقود الاثر اردوگاه  16 تکریت

 

حسینی پور در 800 روز اسارت شدیدترین و سبعانه‌ترین شکنجه ها را از بعثی‌ها به جان خرید و شقاوت و بی رحمی گروهبان عراقی ولید فرحان باعث شد که او تصمیم بگیرد کتابش را به او که بدترین شکنجه ها را به سید روا داشت تقدیم کند.

"تقدیم به ولید فرحان گروهبان بعثی اهل بصره. نمی‌دانم شاید در جنگ اول خلیج فارس توسط بوش پدر کشته شده باشد. شاید هم در جنگ دوم خلیج فارس، توسط بوش پسر کشته شده باشد،شاید هم زنده باشد. مردی که اعمال حاکمانش باعث نفرین ابدی سرزمینش شد. مردی که سالها مرا در همسایگی حرم مطهر جدم شکنجه کرد. مردی که هر وقت اذیتم می‌کرد نگهبان شیعه عراقی علی جارالله اهل نینوا در گوشه ای می‌نگریست و می‌گریست. شاید اکنون شرمنده باشد. با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می‌کنم. به خاطر آن همه زیبایی هایی که با اعمالش آفرید و آنچه بر من گذشت جز زیبایی نبود «و ما رعیته الا جمیلا» »


ادامه نوشته