بیش از دوسالی که درعراق بودم شب ها همیشه چراغ آسایشگاه روشن بود بافت اتاق ها طوری بود که طلوع وغروب آفتاب را نمی توانستیم ببینیم. هرشب تاصبح بایدچراغ های آسایشگاه روشن می بود.پنجره های کوچک آسایشگاه ها یا درارتفاع بلند بود یا مانع وبالکنی درجلوآن بودکه آسمان دیده نشود. به همین دلیل دیدن ستاره هاوآسمان برایمان یک رویا شده بود.

شبی که قرارشدمبادله شویم چون شبانه مارابه اردوگاه مقابل(اردوگاه 15 تکریت) انتقال دادند ، بعد از دوسال برای اولین بار به بیرون آمدیم همه به آسمان خیره شد ه بودیم به ماه و ستارگان نگاه می کردیم . اکثراسرا شب کوری گرفته بودند.یادم میاد که ناخودآگاه به چپ وراست می رفتم وازصف خارج می شدم البته اکثربچه ها همین طور بودند.نگهبان عراقی سرو صدا می کرد و با هل به طرف صف هدایتم میکرد.