آغاز اسارت با داستان‌گویی سرباز عراقی/ دردی بدتر از مجروحیت در لحظه اسارت

کسی که من را پیدا کرد بسیار آدم خوبی بود. 20 دقیقه من و او تنها بودیم کنارم نشست و برایم داستان تعریف کرد. کمی عربی بلد بودم. داشت از جنگ و بدی جنگ می گفت. گروهی آمدند که قصد پاکسازی داشتند قصدشان بود که من را بکشند ولی این عراقی نگذاشت...
آغاز اسارت با داستان‌گویی سرباز عراقی/ دردی بدتر از مجروحیت در لحظه اسارت

خبرگزاری دفاع مقدس - سیده فاطمه کیایی: 16 ساله بود و به گفته خودش بچه‌ی کنجکاوی بود که به جبهه اعزام شد. زمانی که مردم شهرهای مختلف درگیر جنگ و حمله عراق به کشور شدند، گروه مقاومتی را از بچههای شهر تشکیل داد که بعدها همین پایگاه کوچک، محل اعزام نیرو شد. پایگاهی که بیش از 50 شهید را به دفاع مقدس تقدیم کرد.

چند سال بعد در عملیاتی کوچک در منطقه "الصخره" عراق، با تنی مجروح به اسارت دشمن درآمد. اسارتی که با خاطره خوب از یک سرباز عراقی شیعه و رفتار بد ایرانی سرسپرده رژیم بعث آغاز شد و سال‌ها اسارت را برای «فریبرز خوب‌نژاد» مدیر فعلی موسسه فرهنگی پیام آزادگان رقم زد. متن زیر مصاحبه‌ی خبرنگار دفاع پرس با این اسیر جانباز از روزهای جنگ و لحظه اسارت است.

ادامه نوشته

شب احیا در اسارت

شب 21 ماه رمضان سال 65 بود. بچه‌های آسایشگاه احیا گرفته بودند و تا صبح برای دعا و عبادت بیدار ماندند. همان شب عراقی‌ها از ترس اینکه بچه‌ها شورش نکنند تعداد سربازهای خود را بیشتر کردند. در واقع سعی می‌کردند با سر و صدای زیادِ خود، مانع عزاداری بچه‌ها شوند. حدود ساعت 10:30 شب بود یک دفعه سربازان عراقی در را باز کردند و ریختند داخل آسایشگاه و شروع کردند به زدن بچه‌ها. تعدادی را هم به بیرون از آسایشگاه بردن که بیشتر شکنجه کنند. تا حدی که بعد از شکنجه بعضی از آن ها دیگر قادر به راه رفتن نبودند.

عراقی‌ها به دلیل کینه زیادی که از ایرانی‌ها داشتند می‌گفتند: ما عرب هستیم و آن کسی هم که شما برای او گریه می‌کنید عرب است؛ خود ما برای او عزاداری می‌کنیم. چرا که شما فارس و مجوس هستید. 

موسسه پیام

آرزوی دیدن آسمان وستاره ها

 

بیش از دوسالی که درعراق بودم شب ها همیشه چراغ آسایشگاه روشن بود بافت اتاق ها طوری بود که طلوع وغروب آفتاب را نمی توانستیم ببینیم. هرشب تاصبح بایدچراغ های آسایشگاه روشن می بود.پنجره های کوچک آسایشگاه ها یا درارتفاع بلند بود یا مانع وبالکنی درجلوآن بودکه آسمان دیده نشود. به همین دلیل دیدن ستاره هاوآسمان برایمان یک رویا شده بود.

شبی که قرارشدمبادله شویم چون شبانه مارابه اردوگاه مقابل(اردوگاه 15 تکریت) انتقال دادند ، بعد از دوسال برای اولین بار به بیرون آمدیم همه به آسمان خیره شد ه بودیم به ماه و ستارگان نگاه می کردیم . اکثراسرا شب کوری گرفته بودند.یادم میاد که ناخودآگاه به چپ وراست می رفتم وازصف خارج می شدم البته اکثربچه ها همین طور بودند.نگهبان عراقی سرو صدا می کرد و با هل به طرف صف هدایتم میکرد.

ماکو سیدی

یه روز نگهبان عراقی آمد و از یکی از اسرا پرسید:

اهل کدوم شهری؟

جواب داد: ماکو سیدی

نگهبان عراقی: قشمر شنو ماکو سیدی

بار دیگر سؤال را تکرار کرد

بازهم اسیر جواب شدی ماکو سیدی

مترجم گفت: بابا اسم شهرتو بگو

گفت: خب اهل ماکو هستم

نگهبان که متوجه شد،گفت یعنی ماکو اکو؟!

نقل از وبلاگ قلقک آزادگان

وقتی که "زیاد"نگهبان  گوش هام را گاز گرفت و  گوش راستم شكست

سلام، چند روزیه كه خبر اهانت رییس گروه پارلمان به رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام رو كه شنیدم یاد یه خاطره ای مشابه در اردبهشت سال68 در اردوگاه 13 رمادی كه برای خودم روی داد افتادم !"زیاد" نام یه درجه دار ترك زبان عراقی كه برقكار اردوگاه نیز بوده وما بهش میگفتیم ادیسون ! مقداری فارسی بلد بود شبها وقتی اخبار رو می دید بعدش می اومد یا خبرهای مربوط به ایران رو وارونه میگفت یا با بچه ها خصوصا" من كل كل میكرد!اخبار اون روزا مربوط به مذاكرات آقای ولایتی وطارق عزیز در ژنو بود معمولا" طرف عراقی كارشكنی میكرد،.اون شب زیاد اومد پشت پنجره وبا اشار ه به من گفت تعل علی !منهم بلند شدم رفتم پشت پنجره رضا پناهی شمس بچه مسجد سلیمان كه ارشد آسایشگاه بود گفت هرمیگ جوابش نده دنبال بهانه است!منهم گفتم باشه ،" زیاد" شروع كرد به گفتن خبرهای اونروز ظاهرا"تو ژنو بحثها خیلی جدی شده بود "زیاد آخرش گفت كه رفسنجانی به فكر شما نیست شماها رو دوست نداره !من گفتم اینطور نیست ملت ایران همه فرزندانشون دوست دارند واون شروع كرد به فحاشی به آقای هاشمی اولش من چیزی نگفتم ولی اون ول كن نبود به من گفت نظرت چیه!گفتم درباره چی!گفت حرفایی كه درمورد رفسنجانی گفتم واصرار میكرد دلمو به دریا زذم وخیلی راحت گفتم به نظرمن این فحاشیها كه گفتی تنها لایق رییس جمهور خودتونه !جا خورد دوباره شروع كرد به فحاشی به من وآقای هاشمي!

زیاد گفت برات دارم !چند وقت دیگه جابجا میشین میدونم چه بلایی سرت بیارم!گذشت اول تیرماه شد داخل باش دادند اسامی منتقل شوندگان را همراه با ضرب وشتم كابل وسیم قرائت كردند قبل ا ز اینكه به اسم من برسند زیاد اومد بالا سرم وگفت یادته اون شب حالا موقعشه !وبا لگد به پهلوم زد توحیاط من به بقیه نشون میداد وقضیه ی اون شب رومیگفت اونهم با هرچه دم دستشون بود برسرو صورت من فرود می آوردندخود زیاد وقتی دید ازاون همه كتك صدای من درنمیاد ناچار میشه با سیم چین كه همیشه همراهش بود پشت كتفامو بگیره نهایتا" شروع كرد به گاز گرفتن گوش هام كه گوش راستم شكست!نتیجه 2!3روز كتك كاری بعدش انتقال این شد كهمن حدود 2!3ماهی توان نشستن وراه رفتن درست رانداشتم !وهنوز كه هنوز آثار ضرب وشتم اونروزها پابرجاست وهنوز از درد كمر مینالم !ولی پشیمان نیستم چرا كه از جایگاه یك مقام نظام جمهوری اسلامی دفاع كردم!با گفتن ای خاطره میخواستم بگم تواین قضیه اهانت تواین دولت یه شیرمرد پیدا نمیشه بسیجی وار جواب اینا روبده!

توسط:علي محمدمومني -آزاده-رامهرمز

ضرب و شتم عزاداران سید الشهدا(ع) در اردوگاه‌های اسارت

فرمانده اردوگاه «موصل ۲» برای دهه اول محرم محدودیت‌های ویژه‌ای را اعمال کرده بود. اما بچه‌های آسایشگاه ما که همه نوجوان بودند این محدودیت‌ها را در روز اول نادیده گرفتند. برای همین حدود ۶۰ نفر از سربازان و افسران عراقی به داخل آسایشگاه آمدند و… .
جملات بالا بخشی از خاطرات آزاده نوجوان « حمید اکبرنیا» است. او درباره چگونگی اسارتش و برگزاری مراسم سوگواری در اردوگاه‌های اسارت می‌گوید: من از رزمندگان «لشکر ۷ ولی‌عصر» دزفول بودم که سال ۱۳۶۱ در منطقه فکه و در جریان «عملیات والفجر مقدماتی» اسیر شدم. آن زمان هنوز ۱۶ سال هم نداشتم. حدود هفت سال ونیم اسیر بودم تا این که همراه دومین گروه از آزادگان در سال ۱۳۶۹ به میهن بازگشتم.

ادامه نوشته

روایت محمدباقر علیئی از سال های در بند/طعم تلخ اسارت در هشت اردوگاه

محمد‌باقر علیئی دکتری خود را در آمریکا گرفت اما بعد از پایان تحصیلاتش برای خدمت به مردم میهنش به ایران بازگشت. وی که اکنون مفتخر به جانبازی انقلاب اسلامی است در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در سن ۲۸ سالگی به جبهه می‌رود و ۱۳ ماه و ۹ روز در جبهه‌ها بر دشمن تاریک‌اندیش تاخت تا اینکه در عملیات رمضان به اسارت رژیم بعثی عراق درآمد.

علیئی به مدت ۹ سال، طعم تلخ اسارت را در اسارتگاه‌های «موصل ۱، ۲، ۳، رمادی، عنبر، صلاح‌الدین ۵ و بین‌القفسین» چشید تا اینکه ۵ شهریور ۱۳۶۹ سربلند از امتحان الهی به ایران اسلامی بازگشت. این آزاده دوران دفاع مقدس امروز با تجربیات زیادی از دوران اسارت و خاطره‌هایی از خدمات درمانی به اسرا، در کسوت یک پزشک به مردم کشورش خدمت می‌کند.

وی با ذکر خاطراتی از نقش منافقان در افزایش مشکلات اسرای ایرانی در اسارتگاه‌های عراق اظهار داشت: همانطور که در حملات و بمباران‌های ارتش بعث عراق، گروهک‌های ضدانقلاب و منافقین اطلاعاتی را در اختیار دشمن قرار ‌دادند، در ادامه خیانت‌های خود در اسارتگاه‌های عراق به بازجویی از اسرا، شناسایی و شکنجه آنها می‌پرداختد و گاهی در محتوای نامه‌های اسرا دست می‌بردند؛ منافقان در آن زمان تمام نامه‌هایی که بین اسرا و خانواده‌هایشان نگارش می‌شد، می‌خواندند و با کم و زیاد کردن مطالب نامه‌ها، جنگ روانی برای آنها ایجاد می‌کردند.

ادامه نوشته

داوطلب اعدام در اردوگاه!

یکی از افسران عراقی، کمی جلوتر آمد و در حالی که سبیل‌هایش را تاب می‌داد، گفت: ما می‌خواهیم از جمع شما، یک نفر را اعدام کنیم! یک نفر داوطلب اعدام شود.

خبرگزاری فارس: داوطلب اعدام در اردوگاه تکریت

به گزارش فارس، با صدای به‌هم خوردن درهای آسایشگاه و ورود چند سرباز و افسر عراقی، سکوت شکسته شد. صدای آهن و فلز با فریاد بعثی‌ها به هم آمیخته بود.

ادامه نوشته

سکوت اجباری

سال ۶۶ محکوم به صحبت نکردن با بچه ها شدم. البته اگر کسی با من صحبت می کرد یااینکه بنده با کسی هم کلام می شدم کتک مفصلی را باید نوش جان می کردیم .

این تنبیه زیاد طولانی نشد و پس از اینکه مرا به زیارت آقا امام حسین (ع)وحضرت مولای ادب ابوالفضل العباس (ع) بردند(۶۶/۳/۱۹) بعدازبازگشت ((عبد)) گفت با توجه به اینکه معلم هستی وخوب می توانی صحبت کنی بعد از این ممنوع کلام نمی باشی بشرط آنکه هرآنچه در کربلا دیدی برای بچه ها تعریف کنی .

تیر ماه ۶۷ پس از ۱۰۲روز ممنوع صحبت بودن دوباره صحبت کردنم با دیگران را بلا مانع دانستند .

۱۰۰روزدر اسارت سکوت را تنها عزیزانی درک می کنند که دچار این تنبیه شده باشند.حکایت من حکایت درجمع ۳۷۰نفر بودن ونبودن است .حتی کلامی بین تو وکس دیگری ردو بدل نشود.

قرآن مجید سکوتم را می شکست وامیدم را فراوان می کرد، مثنوی همدمم گشته بود، کتب درسی ارسالی توسط نظام جمهوری اسلامی او قات فراغت داخل آسایشگاهم را پرمی کرد.

کتابهای زیست شناسی دوران دبیرستان رادوبارخواندم وچیزی درذهنم اندوخته نشد که نشد.

زبان خواندم اما چون بی زبانم کرده بودند یاد نگرفتم.

کم کم احساس می کردم معده ام بو گرفته است.اگر توکلم به خدا وتوسلم به ائمه نبود یقینا روانی می شدم ویا اینکه خودم را نابود میکردم.

یکی از زیبایی های زندگی انسانها این است که صبور باشد وبا دیگران ارتباط برقرار کند. زیرا که خداوند فرموده اند:

((یا ایها الذین ءَامنو ا اصبرواوصابرواورابطو واتقواالله لعلکم تفلحون)) س آل عمران آیه

کمپ 9 عراق-طاها

مأمور عذاب در آسایشگاه ما

7

یک روز صبح به طور نابهنگام، فرمان داخل باش اعلام شد.

همگی بالاجبار داخل رفتیم و پشت سرمان نگهبانان به سرعت درها را قفل کردند. علت این کار را نمی دانستیم و از چند و چون آن بی اطلاع بودیم. طبق معمول، بحث ها و تحلیل های گوناگون شروع شد و هرکس پیش بینی خاصی می کرد. پس از گذشت نیم ساعت، در آسایشگاه گشوده شد و چند نگهبان، به همراه یک سرگروهبان، به نام «عبدالرحمن» ـ که از فرط شقاوت و سنگدلی، نامش را «مامور عذاب» گذاشته بودند ـ به داخل آمدند. با اشاره ی او همگی در وسط آسایشگاه نشستیم. پس از چند لحظه هر یک از نگهبانان به سویی رفته، مشغول تفتیش و بررسی وسایل شدند. این عمل گاه و بی گاه به طور ناگهانی و بی خبر انجام می شد تا به قول خودشان ما وسایل ممنوعه نداشته باشیم. این وسایل ممنوعه عبارت بودند از رادیو، باتری، کاغذ، خودکار، مداد، جزوه ها و نوشته ها، چاقو، تیغه اره آهن بر و . . .

معمولا در حین تفتیش به علت عدم ملاحظه و رعایت دقت، برخی از وسایل و مایحتاج اساسی و لازم مثل لباس، کفش، خوراک و . . . از بین می رفت و اصلا به این امر توجهی نشان نمی دادند.

در اثنای کار نگهبانان، ناگهان عبدالرحمن یک عدد نوک خودکار از یکی از ساک ها بیرون آورد و چنان با غرور و تکبر این نوک خودکار را به دست گرفت که گویی سلاح کشنده ای یافته است. بعد با صدای بلند و خشم آلودی گفت:

«این مال کیست؟»

بلافاصله یکی از برادران معلول که از ناحیه دوپا صدمه دیده بود و بر روی صندلی چرخدار نشسته بود گفت: «مال من است!»

عبدالرحمن با نگاهی تحقیرآمیز به او خیره شد و با کمال شقاوت و بی رحمی گفت: تو فکر می کنی چون پاهایت قطع شده دیگر با تو کاری نداریم؟ اگر پا نداری دست که داری. آنقدر بر دست هایت خواهم زد که دیگر جرأت انجام چنین خلاف هایی را نداشته باشی !

همه با شنیدن این کلمات وقیحانه ناراحت و افسرده شدند؛ ولی در آن محیط خفقان و ددمنشی چاره ای جز سکوت، غم خوردن و در دل فروبردن نداشتند. این قبیل جریان ها هر روز اتفاق می افتاد و هتک حرمت ها و جسارت های آنها مساله ای تازه نبود. از این رو حساب این اعمال و رفتار را به خداوند متعال واگذار کردیم تا خود حق این مظلومان تاریخ را از دست ستمگران زمانه بگیرد.

چند روز و شب دیگر از زندگی پرهیاهو اسارت گذشت.

راوی: آزاده حسین تاج زاد

نقل از سایت سجاد

مرد است خمینی

رضا یاراحمدی - پس ازدو ماه از اسارت که در استخبارات و پادگان الرشید بغداد گذشت و تحمل فشارهای روحی وروانی بعثیان ،اسرای عملیات کربلای 4و 5 را مهیای فرستادن به اردوگاه تکریت، محل تولد صدام ملعون نمودند.یادمه در مقدمه انتقال اسرا که از در زندان پادگان الرشید شروع شد با کابل و چوب پذیرایی کردند وگرسنه وتشنه به سوی شهر ملعون اعزام شدیم.

طی چندین ساعت که با درد و مرارت که با دست هاو چشم های بسته و آه وناله اسرا همراه بود، به اردوگاه که بیابانی بی آب وعلف با انبوهی از سیم خاردارهای وسیع بود رسیدیم. اتوبوس ها همگی در آن شب وحشت انگیز در مقابل درب اردوگاه توقف کردند لشکریان یزید بصورت دو ستون سه لایه ای با نبشی و کابل های بافته شده می خواستند اسرا را وادار به شعار م ر گ بر خمینی نمایند . اما فرزندان آن امام با شعار مرد است خمینی با زخم بر پیکر خونین شان از تونل وحشت دجالان زمان عبور کردند ونام آن بزرگوار را در دهلیزهای وحشت شان جاودانه ساختند . زنده جاوید باد یاد امام و شهیدان ما.

فاش نیوز

آزاده حجت الاسلام عبدالکریم مازندرانی: افکار امام(ره)همیشه زنده است

مرحوم ابوترابی، مجاهد فی سبیل الله به معنای واقعی کلمه بودند/ به بچه ها گفتم گرچه امام(ره) رحلت کرده اما افکارش همیشه زنده استآزاده و روحانی اردوگاه تکریت ۱۱ گفت: مرحوم ابوترابی مجاهد فی سبیل الله به معنای واقعی کلمه بود و در حرکات، گفتار و کردارشان این مسأله به خوبی مشخص بود.

حجت الاسلام عبدالکریم مازندرانی اظهار داشت: ما در دوران اسارت ۳ روز با ایشان دیدار کردیم، چرا که مرحوم ابوترابی در اردوگاه دیگری حضور داشت که به اردوگاه ما منتقل شد. مرحوم ابوترابی در این مدت کوتاهی که نزد ما بودند، آرامش و قوت قلبی بی مثال را به بچه های اردوگاه ما حاکم کرد. وی انسانی بزرگ، صبور، مسالمت جو، صلح جو و محافظ بر ارزش های انقلابی و اسلامی بود و همیشه لبخند بر لبانش بود.

مازندرانی، در بیان خاطره ای از دوران اسارت این چنین گفت: وقتی در آسایشگاه ۱ بند ۱، خبر رحلت حضرت امام(ره) را شنیدیم درواقع یک پیام قوی به دل وجان همه بچه های آزاده نشست . این پیام این بود که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) همیشه زنده و احیا خواهد بود و امام(ره) نمرده و افکار و آرمان هایش همیشه زنده است و من خوشحالم از که این پیام به خوبی در جان و دل همه رسوخ کرده است.

ادامه نوشته

رحم نكنيد! اينها مجوسند.

تابستان داغ تكريت و نبود بهداشت در اردوگاه 14، «مرتضي» را گرفتار اسهال خوني كرده بود. روزي كه او را به بيمارستان صلاح‏الدين بردند بسيار تكيده و لاغر بود. دو ماه بعد كه برگشت، به سختي راه‏ مي‏رفت. ما خوشحال دورش را گرفته بوديم؛ اما اشك چشم و بغض گلو، به سكوتش واداشته بودند.
وقتي زبان به سخن گشود گفت:
بچه‏هايي كه آنجا زياد ناله مي‏كردند بعثي‏‏ها تنبيه‏شان مي‏كردند و آنهايي كه در آخر عمر بودند قبل از مرگ، دكتر، گواهي دفنشان را مي‏داد و يك دسته پرستار‏هاي عراقي كه تازه مي‏خواستند تزريقات ياد بگيرند، خون از رگ‏هاي بچه‏هاي ما مي‏كشيدند و داخل سطل آشغال مي‏ريختند.
صدامي‏ها گفته بودند: رحم نكنيد! اينها مجوسند.

نوید شاهد

نوروز در اسارت

كم، كم آب و هواي سرد و خشك زمستاني بار خود را مي‌بست تا براي سفري نه ماهه آماده شود و عطر دل‌انگيز بهاري انتظار ورود به اردوگاه را مي‌كشيد. با بچه‌ها تصميم گرفتيم تا براي برگزاري جشن نوروز، آسايشگاهمان را تزيين كنيم. بعد از اينكه ارشد آسايشگاه از عراقي‌ها اجازه گرفت، دست به كار شديم و از هر وسيله‌اي كه به كارمان مي‌آمد، استفاده كرديم تا به محيط يكنواخت آسايشگاه سروساماني بدهيم. ديوارهاي خاكستري آسايشگاه با زرورق سيگار، كاغذهاي رنگي و كمي هم رنگ، كاملاً جان گرفته‌ بودند. سعي كرديم روي ديوارها عبارتهاي زيبايي بنويسيم و اطرافشان را تزيين كنيم. از ميان تمامي آن‌ها عبارت قرآني «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء» بسيار چشمگير بود. آن را براي قوت قلب بچه‌ها نوشته بوديم. بهار هر روز نزديكتر مي‌شد و همه اسرا انتظارش را مي‌كشيدند. اما قبل از تحويل سال يكي از مسئولين عراقي وارد آسايشگاه شد و نگاهي به دسترنج اسرا انداخت. تا چشمش به نوشته قرآني «امن يجيب...» افتاد، بسيار برافروخته شد و با صداي بلند و زمخت خود شروع به داد و بيداد كرد و گفت: «مگر ما به شما ظلم كرده‌ايم كه شما اين آيه را نوشته‌ايد؟ ما به شما پتو، لباس و كفش داديم،‌ حالا ظالم هستيم؟» در اين حال يكي از بچه‌ها به خود جرأت داد و گفت: «سيدي اين آيه كه بد نيست. فقط خواستيم آيه‌اي از قرآن را نوشته‌ باشيم.» عراقي با شنيدن اين حرف بيشتر عصباني شد و گفت: «اگر شما مي‌خواهيد قرآن بنويسيد، بايد چيزي باشد كه در آن خير باشد نه آيه‌اي كه مايه شر و بدي است.» از شدت عصبانيت عراقي ديگر كسي حرفي نزد. اما گويي اينگونه آتش خشم او فروكش نداشت. سريع به بچه‌ها دستور داد تا آن آيه را پاك كنند و بعد هم تعدادي از اسرا كه در اين خصوص فعاليت داشتند را تنبيه كرد.

علي اكبر اكبري، اردوگاه تكريت

موسسه پیام ازادگان

اینها پرز سوخته پتو وزرورق سیگاره !!؟

به نقل از وبلاگ احرار-جعفر عباس نژاد

بعد از اصرار به صليب سرخ براي سرويس و خدمات دندانپزشكي ،که شدیدا اسراءرا ازارمیداد وهیچکس به فریادمان نمیرسید واکثر بچه ها دچار خرابی دندانهایشان شده بودند عراقی ها قبول کردند که اسراء را برای معالجه به درمانگاه نظامی رمادیه ببرند .صلیب سرخیها که رفتند دو سه روز بعدش آمدند گفتند كه چه كسي دندان درد دارد ، من هم كه وضع دندان هايم خوب نبود ، زودتر از همه رفتم ، چهار پنج نفر بوديم ، به خط شدیم وبعد ازاینکه چشمانمان را بستند وبه دستهایمان دستبند زدند سوار وانتی مسقف شدیم که بیشتر شبیه همین خودروهای حمل مواد غدائی فاسد شدنی (یخچالدار)خودمان است ،خلاصه این وانت حرکت کرد وماهم پشت این وانت تلوتلو میخوردیم ومیرفتیم تا بالاخره بعد از ساعتی ایستاد ومتوجه شدیم که رسیدیم وبعد از هماهنگی با مسئولین درمانگاه ارتش عراق درب پشت وانت را بازکردند ومارا یکی یکی پیاده کردند

ادامه نوشته