مأمور عذاب در آسایشگاه ما

یک روز صبح به طور نابهنگام، فرمان داخل باش اعلام شد.
همگی بالاجبار داخل رفتیم و پشت سرمان نگهبانان به سرعت درها را قفل کردند. علت این کار را نمی دانستیم و از چند و چون آن بی اطلاع بودیم. طبق معمول، بحث ها و تحلیل های گوناگون شروع شد و هرکس پیش بینی خاصی می کرد. پس از گذشت نیم ساعت، در آسایشگاه گشوده شد و چند نگهبان، به همراه یک سرگروهبان، به نام «عبدالرحمن» ـ که از فرط شقاوت و سنگدلی، نامش را «مامور عذاب» گذاشته بودند ـ به داخل آمدند. با اشاره ی او همگی در وسط آسایشگاه نشستیم. پس از چند لحظه هر یک از نگهبانان به سویی رفته، مشغول تفتیش و بررسی وسایل شدند. این عمل گاه و بی گاه به طور ناگهانی و بی خبر انجام می شد تا به قول خودشان ما وسایل ممنوعه نداشته باشیم. این وسایل ممنوعه عبارت بودند از رادیو، باتری، کاغذ، خودکار، مداد، جزوه ها و نوشته ها، چاقو، تیغه اره آهن بر و . . .
معمولا در حین تفتیش به علت عدم ملاحظه و رعایت دقت، برخی از وسایل و مایحتاج اساسی و لازم مثل لباس، کفش، خوراک و . . . از بین می رفت و اصلا به این امر توجهی نشان نمی دادند.
در اثنای کار نگهبانان، ناگهان عبدالرحمن یک عدد نوک خودکار از یکی از ساک ها بیرون آورد و چنان با غرور و تکبر این نوک خودکار را به دست گرفت که گویی سلاح کشنده ای یافته است. بعد با صدای بلند و خشم آلودی گفت:
«این مال کیست؟»
بلافاصله یکی از برادران معلول که از ناحیه دوپا صدمه دیده بود و بر روی صندلی چرخدار نشسته بود گفت: «مال من است!»
عبدالرحمن با نگاهی تحقیرآمیز به او خیره شد و با کمال شقاوت و بی رحمی گفت: تو فکر می کنی چون پاهایت قطع شده دیگر با تو کاری نداریم؟ اگر پا نداری دست که داری. آنقدر بر دست هایت خواهم زد که دیگر جرأت انجام چنین خلاف هایی را نداشته باشی !
همه با شنیدن این کلمات وقیحانه ناراحت و افسرده شدند؛ ولی در آن محیط خفقان و ددمنشی چاره ای جز سکوت، غم خوردن و در دل فروبردن نداشتند. این قبیل جریان ها هر روز اتفاق می افتاد و هتک حرمت ها و جسارت های آنها مساله ای تازه نبود. از این رو حساب این اعمال و رفتار را به خداوند متعال واگذار کردیم تا خود حق این مظلومان تاریخ را از دست ستمگران زمانه بگیرد.
چند روز و شب دیگر از زندگی پرهیاهو اسارت گذشت.
راوی: آزاده حسین تاج زاد
نقل از سایت سجاد
مقام معظم رهبري: