تابستان داغ تكريت و نبود بهداشت در اردوگاه 14، «مرتضي» را گرفتار اسهال خوني كرده بود. روزي كه او را به بيمارستان صلاح‏الدين بردند بسيار تكيده و لاغر بود. دو ماه بعد كه برگشت، به سختي راه‏ مي‏رفت. ما خوشحال دورش را گرفته بوديم؛ اما اشك چشم و بغض گلو، به سكوتش واداشته بودند.
وقتي زبان به سخن گشود گفت:
بچه‏هايي كه آنجا زياد ناله مي‏كردند بعثي‏‏ها تنبيه‏شان مي‏كردند و آنهايي كه در آخر عمر بودند قبل از مرگ، دكتر، گواهي دفنشان را مي‏داد و يك دسته پرستار‏هاي عراقي كه تازه مي‏خواستند تزريقات ياد بگيرند، خون از رگ‏هاي بچه‏هاي ما مي‏كشيدند و داخل سطل آشغال مي‏ريختند.
صدامي‏ها گفته بودند: رحم نكنيد! اينها مجوسند.

نوید شاهد