آقای سلیمان زاده،بابا گاهی اوقات از اسارت برامون تعریف میکنن...چون معمولا حالشون بد میشه،ما زیاد سوال نمیپرسیم...معمولا یه وقتایی خودشون شروع میکنن به تعریف کردن...اتفاقا من هم قسمت هایی از خاطراتشون رو نوشتم تا بعدا بتونم با نظم دادن به یادداشت هام ، همه رو ثبت کنم...ان شالله تابستون 92 (بعد از کنکورم) حتما یه وب درست میکنیم برای ثبت خاطرات بابا...اتفاقا همین دیروز بابا یاد صابون افتادن!میگفتن به ما به اندازه صابون هایی که میدادن،نون نمیدادن!میگفتن آب نداشتیم...اون وقت بهمون صابون میدادن!!!بعد همه رو میریخیتم توی سطل زباله!میگفتن سطل زباله پر میشد از صابون!