احمد یوسف زاده/ در نشست اخیر خمسین، خیلی از زوایای پنهان اسارت برایم پدیدار شد. در این فرصت کم، کمی بیشتر توانستم بچه ها را بشناسم. این یک درد است که ما هنوز خودمان را نشناخته ایم! هنوز یک دل سیر حرف های همدیگر را نشنیده ایم. هنوز که هنوز است برخی رازهای سر به مهر آزادگان بر خود ما حتی نامکشوف است، این درد کمی نیست! متاسفانه در سینه d اسرای ایرانی ناگفته های فراوانیست که باید حالا دیگر که داریم به مرز ۵۰ سالگی می رسیم گفته شوند تا در گوشه کنار تاریخ ادبیات پایداری و دفاع مقدس سنجاق بشوند و نسل های آینده و دست کم فرزندان خودمان یک روز آنها را بخوانند و چراغ راه کنند.

من واقعا نمی دانستم که علی هادی هفت روز تمام شکنجه شده تا خودش را پاسداری که نبوده معرفی کند، نمی دانستم وقتی سیم برق به گوش هایش وصل می کرده اند او همه حواسش به این بوده که زبانش بین دندان هایش نماند و از لرزش برق که دندان ها را محکم روی هم می کوبیده پاره و خونین نشود!

من نمی دانستم وقتی علی دهقان را برای شکنجه برده بودند، به خدای خودش گفته:« خدایا من انسان ضعیفی هستم، خودت طاقت تحمل کابل این سربازان بی رحم را به من بده» و نمیدانستم که بعد از این دعا ضربات کابل را علی بی هیچ دردی تحمل کرده است.

من نمی دانستم جواد استاد ابراهیم چندین بار به جرم سرقت رادیو به بغداد برده شده و با شکمی پاره و تنی مجروح چه زجر هایی را تحمل کرده.

نمی دانستم حمید رضایی با آن تن نحیف وقتی مسئول آسایشگاه بود چقدر بخاطر ما کتک خورده وما را بیخبر از دردهایش گذاشته که روحیه مان ضعیف نشود.

من نمیدانستم عراقی ها دایره ای کف آسایشگاه ۷ موصل کشیده اند، امیر نجاری را در مرکز دایره گذاشته و ۷ سرباز با تمام توان بر بدنش کابل زده اند و او حق نداشته پا از آن دایره خونین بیرون بگذارد. نمیدانستم وقتی سربازهای «پلنگی» دستانشان از گرفتن کابل آزرده شده، ادامه شکنجه را با نواختن دمپایی بر سر و صورت امیر پی گرفته اند و او را تا بیهوش نشده رها نکرده اند!

من نمی دانستم ولی پور بعد از آن همه کابلی که در آن زمستان سرد رمادی خورده بود مجبور بوده هر وقت گروهبان علی درِ زندان را باز می کرده، دمپایی اش را به دهان بگیرد چون گروهبان علی از او خواسته بوده!

من نمی دانستم مهرداد کریمیان بعد از آزادی همه اسرا همچنان در زندان بغداد شکنجه شده و اسارت کشیده و ماه ها بعد ازاد شده.

من نمیدانستم، من خیلی چیزها را نمیدانستم، من هنوز هم نمیدانم چه بر سر بقیه بچه های خمسین که در نزدیک بودن به هم در تمام چهل هزار اسیر ایرانی بی نظیرند آمده، معلوم است وقتی ما پنجاه نفر از هم بیخبریم، آیا چه ناگفته هایی در سینه سایر آزادگان هست که تاریخ باید بداند و نمی داند.

بچه ها بخدا شما مسئولیید، در مقابل نسل جوان و نسل های آینده مسئولید، باید لب بگشایید و حرف بزنید حتی اگر به قول رضا عسکری و حمید رضایی کسی نفهمدمان. علی دهقان،رضا یوسفیان و شاه علی باید بنویسند چگونه مشکلات اردوگاه اطفال را به صلیبی ها می رساندند تا آنها بدانند و عراقی ها ندانند.

علیرضا ولی پور، مجید هرندی ، حمید رضایی، مهدی حاجیان ،رضا ترک، علی عبدالخانی و دیگرانی که در بین القفسین مسئولیتی داشتند نباید بیش از این ساکت بمانند.اگر رضا عسکری با آن حافظه قوی و با توجه به تخصص روانپزشکی اش ننویسد این حماسه های ریز و درشت انگار نبوده اند و خلق نشده اند.

شاید میان ما کسانی باشند که واقعا قلم نوشتن نداشته باشند، لااقل برای کسی تعریف کنند تا ضبط بشود و در تاریخ این بوم و بر به یادگار بماند .

جماعت خمسین