چند روز بعد از اينكه به اسارت عراقيها درآمديم روانه اردوگاه موصل
شديم، در حالي كه نمي‌دانستيم آينده ما چگونه خواهد بود و هيچ چيز درباره
زندانهاي عراق نمي‌دانستيم. همين كه اتوبوسهاي حامل اسرا به پشت در
اردوگاه رسيدند، متوجه سرو صدايي شديم و بعداً فهميديم عده‌اي از اسرا را
كه قبل از ما به داخل اردوگاه برده بودند، داشتند كتك مي‌زدند. به
دستور افسر عراقي ما نيز از اتوبوس پياده شديم و پشت سر هم از در گذشتيم و
به داخل اردوگاه رفتيم. در اينجا خود را در يك راهرو مشاهده كرديم كه
مملو از دژخيمان بعثي بود. نظاميان عراقي در دو طرف راهرو تا حدود صد متري
صف كشيده بودند و هر اسير مي‌بايست از ميان آنها بگذرد و خود را به
جايگاه مشخصي كه همه اسرا در آنجا جمع بودند برساند، البته اگر سالم به
آنجا مي‌رسيد! خلاصه هر طور بود از آن معركه با خوردن چند شلاق آبدار
گذشتيم و در رديف پنج تايي نشستيم. در همين لحظات پرالتهاب، يكي از
دوستان چشمش به ديوار اردوگاه افتاد كه روي آن اين جمله نوشته شده بود:
«عاش‌ البعث» (زنده باد بعث). و او كه معني اين جمله را نمي‌دانست، به
بچه‌ها گفت: اين كه خورديم آش بعث بود، فردا ظهر نوبت چلوي بعث است!

منبع: كتاب طنزدراسارت - 39