خدا روح باران احمدی را با شهدا محشور کند . خیلی وقت نمی گذرد که در همین وبلاگ گزارشی از زندگی محقرش درج کردیم . اگر چه فعالیت در این وبلاگ باعث شد تا از دریافت حق زن و بچه امان محروم بمانیم ولی رساندن درد باران و بارانها به گوش مسئولین از دریافت 33 درصد دلچسب تر بود مخصوصا اینکه با تلاش برادران آزاده باران در آخرین روزهای زندگی توانست بخشی از مشکلاتش را سر و سامان بدهد.

دوباره پست مربوط به این آزاده عزیز را می گذارم که بخوانید و برایش فاتحه ای قرائت کنیید.

« در گشمیران با آزاده باران احمدی دیدار می کنیم. بازنشسته است و با حقوقش زندگی خود، فرزندان و حتی نوه هایش را به سختی اداره می کند. چیزی برایش نمی ماند که به زخم کارش بزند. مجبور است با کمترین امکانات در کپری محقر زندگی کند. از کیسه آردی که تا به دستش برسد 30 هزار تومان آب می خورد، می گوید ، از زندگی سختی که در کپر می گذراند و از عطش روزه داری بدون داشتن کولر و بعد می رود سر داستان اسارتش. می گوید: چشم هایم از تشنگی جایی را نمی دید، با این حال عراقی ها جلو چشم ما سطل آب را می پاشیدند هوا و می خندیدند. کار به جایی رسید که به یکی از هم بندهایم  گفتم، من الان می میرم، زود باش پیراهنت را که خیس عرق است در دهان من بفشار، شاید قطره ای عرق دهان خشکم را کمی تر کند!!باران احمدی از 30 روزی می گوید که با 500 اسیر در سوله ای کوچک و در بسته زندگی کرده در میان انبوهی از نجاست و ادرار و خون و چرکاب. و از روزهایی که آنچنان ضعیف شده بود که برای حرکت کردن چهار دست و پا راه می رفته و از کابل های بی امان دژخیمان عراقی داستانها برای گفتن دارد. شاید همان روزهای سخت و طاقت فرسا، این مرد را این قدر کم توقع کرده که در کپر زندگی کند، بدون کولر، بدون یخچال»


http://romadi2.blogfa.com/