الا که هستي «ابن الرضا» به نام، امام!

تو را به سايه جود «جواد» پروردند

که خود کريمي، از دوده کرام، امام

به شوق ديدن رويت، امين وحي خدا

سلام داد بر آن روضه: السلام، امام!

صفاي صحبت تو روشني به جان بخشد

چنان که صبح برد تيرگي ز شام، امام!

به خاک آدم يا خاک آستان شما

برند سجده ملائک سوي کدام، امام!

تو را به «سامره» چون از «مدينه» مي بردند

فتاد سايه غم بر سرت مدام، امام!

تمام روي زمين «سرُّ مَن رَآ» گردد

اگر تو جلوه کني، جلوه تمام، امام!

نشاني از «متوکل» نماند اگر چه کشيد

به روي آينه ها تيغ از نيام، امام!

همين که پاي تو در «برکةُ السباع» رسيد

درندگان همه کردند احترام، امام!

فداي گردش چشمت که شير وحشي هم

به يک نگاه تو آرام گشت و رام، امام!

تو را به مجلس شرب مدام مي خوانند

نعوذ بالله از اين هتک احترام، امام!

تو را به خواندن شعر و سرود دعوت کرد

و منصرف نشد از اين خيال خام، امام!

همين که نغمه «باتواعلي قلل» برخاست

نشست اشک به مژگان اين پيام، امام!

تو چون اشاره دنياي بي وفا کردي

شدند ساقي و پيمانه، تلخ کام، امام!

از ارتعاش صداي تو قلب جام شکست

بساط عيش به هم خورد و شد حرام، امام!

بساط عشرت فرعون را به هم ريزد

کسي که موسوي است و علي مرام، امام!

قسم به عصمت موسي تو آن مسيح دمي

که در حضورت عيسي کند قيام، امام!

براي آن که شود ساغر محبت و عشق

تو داده اي به سرانگشت لاله جام، امام!

نگاه قبله نماي دلم به سامراست

که هست آينه مسجدالحرام، امام!

خوشا به قطره اشکي که در طواف حرم

کند به خال سياه تو استلام، امام!

غلامي تو کجا و «شفق» کجا، هيهات

گناهکاري چون من شود غلام، امام!

در اين قصيده من از «قزوه» کردم استقبال

«سلام بر تو اماما - تو را سلام امام!»

دل ز آتش داغت بود کباب

سيدرضا مويد

اي در سپهر مجد و شرف، رويت آفتاب

در بزم ما بتاب و، رخ از دوستان متاب

از پا فتاده ايم، ز رحمت تو دست گير

ما را که دل ز آتش داغت بود کباب

جمعيم ما و ليک پريشان به ياد تو

وز ما شکسته تر دل زهرا و بوتراب

يا «هادي المضلّين»، کز مردم ضلال

جسمت در التهاب و روانت در التهاب

تو آفتاب عالمي و از افول تو

افتاده است در همه ذرات انقلاب

اي آيت توکل و آيه رضا

ديدي جنايت از متوکل تو بي حساب

گاهي دهد مکان تو در «برکة السّباع»

گاهي درون محبس دشمن به پيچ و تاب

تو زاده بزرگ جوانان جنتي

اي از ستم شهيد شده درگه شباب

آن شربتي که داد به اجبار دشمنت

گويا شرنگ مرگ بُد و آتش مذاب

کاتش به جسم و جان تو پروانه سان فتاد

وز سوز زهر جسم تو چون شمع گشت آب

اي بر درت نثار درود ملائکه

امروز بر سلام «مؤيد» بده جواب

اي ظهور ناگهان، اي صبحدم! سنگي بزن

رضا شيباني اصل

شب گذشته است اي هم اندوهان

تا سحرگاه اندکي مانده است

بر فراز شب

مي درخشد کوکب هادي

مي نمايد ره به شب پويان

آنک آنک کارواني از خبرهاي معطر مي رسد از راه

تا سحرگاه اندکي مانده ست

آنک از هر سو خروسان مژده خوانانند

وه! چه زيبا صبح آزادي

وه! چه زيبا بانگ گنجشکان بيداري

اي ظهور ناگهان / اي صبحدم!

سنگي بزن

جغد پليد آواز را باري...

داغ تو قلب خسته دلان داغدار کرد

محسن حافظي

دل را شراره غم تو پُر شرار کرد

داغ تو قلب خسته دلان داغدار کرد

اي سرو بوستان ولا از غم تو چرخ

جاري ز ديده اشک چو ابر بهار کرد

با کشتن تو قاتلت اي هادي امم

خود را به نزد ختم رسل شرمسار کرد

هرگز نديده ديده تاريخ تا کنون

چون قاتل تو کو ستم بي شمار کرد

دشمن فکند گوشه زندان ز راه کين

هر کس ز مهر، دوستي ات اختيار کرد

رويش سياه باد که آن خصم بدمنش

روز زمانه تيره تر از شام تار کرد

در ماتم تو چاک گريبان خويش را

فرزند داغدار تو با حال زار کرد

بر تربت تو مادر پهلو شکسته ات

اشک از بصر چو گوهر غلتان نثار کرد

اي شمع برفروخته عشق، اهل دل

طوف حريم پاک تو پروانه وار کرد

باشد گداي خاک نشينت کسي که او

خود را مقيم درگهت اي شهريار کرد

هر کس غلام کوي تو گرديد بي گمان

بر صاحبان تاج و نگين افتخار کرد

از لطف خويش «حافظي» دل شکسته را

يزدان به سفره کرمت ريزه خوار کرد

محمدجواد غفورزاده شفق