صبح روز چهاردهم خرداد 1368 بود پس از امارگیری صبح و ازادباش داخل محوطه امدیم خبر رحلت امام توسط نگهبانهایی که در بیرون اردوگاه ، اطراف سیم خاردارها نگهبانی می دادند به ما رسید اول باور نمی کردیم . فکر می کردیم باز دسیسه ای در کار است ولی پس از تاکید یکی از نگهبانها که مورد اعتماد بود باور کردیم.همه آرام قدم می زدند ودر یک لحظه خبر بین همه مخابره شد . بچه ها واقعا نا راحت شده بودند واثرات خبر در چهره ها ی غمدیده بچه ها هویدا بود . همه بچه هاسردر زانوی غم فروبرده بودندویک سایه اندوه روی چشم ها دیده می شد.اردوگاه عزادار شده بود.غم فضای اردوگاه را پوشاند.انگار دنیا روی سر همه خراب شده بود.

یکی از افسران عراقی به نام نقیب (سروان) عباس به اردوگاه آمد وبچه ها را جمع کرد وبه آنها تسلیت گفت واز بچه ها خواست که آرامش خود را حفظ کنند . به علت جو خفقان و سخت گیری عراقی ها در اردوگاه ما،(16تکریت ) که همه جزء مفقودین بودیم در آن هنگام کار منسجم یافته و منظمی صورت نگرفت ولی مخفیانه شب ها در اتاقها و آسایشگاهها برنامه عزاداری انجام می گرفت.